دربی با وسلی و هوار محمد (که باید زودتر از این ها به زمین میومد) که شاید کم تر تو حال و هوای بازی بودند قشنگ تر بود...
۱.سرگیجه
۲.همشهری کین
۳.داستان توکیو
۴.کازابلانکا
۵.هفت سامورایی
۶.دزدان دوچرخه
۷.جاده
۸.ریوبراوو
۹.توت فرنگی های وحشی
۱۰.سینما پارادیزو
البته بعضی از رتبه ها مشترکا دو یا بیشتر فیلم رو شامل می شن که همه متعلق به یک دوره سینما هستن.اما نکته ای که به چشم میاد اینه که چرا واقعا این همه کلاسیک.یعنی تو جریان اخیر فیلمسازی دنیا و نه فقط هالیوود (به غیر از آخرین فیلم) فیلم شاخص و چشمگیرتری از جاده یا دزد دوچرخه نیست یا منتقدین ما درگیر دوران خودشون تو سینماهای تهران مثلا تو دوران نمایش دکتر ژیواگو و حال و هوای خودشونند.البته پیدا می شن منتقدان با نگاههای متفاوتی که دایره انتخابشون وسیع تر از سایرین هست اما مسلما این فیلم ها حاکی از نوعی مقاومت نسبت به جریان های اخیر فیلمسازی هست چرا که حتی ۱۰ فیلم اولی که در صدر فهرست ۱۰۱ فیلم برتر دنیا هستن نیز تو این نظر سنجی نیستن مثل پدر خوانده ها یا این که تو نظرسنجی هایی که به بهانه های مختلف از منتقدین به نام دنیا صئرت می گیره غیر ممکنه فیلم هایی از مایکل مان یا اسکورسیزی هانکه و ... نبینید.به هر حال این لیست نشون می ده جریان نقد فیلم ما به خون تازه ای لااقل برای به روزرسانی نقد احتیاج داره...با احترام به همه بزرگان این حرفه .
خسرو معتضد کارشناس تاریخ، از طرح حذف نام پادشاهان از کتابهای تاریخی انتقاد کرد و گفت: این نظر یک نظر ناپختهای است که از سوی افراد بیکار و کمسواد داده شده است. مگر میشود طی طرحی نام پادشاهان را از این مملکت حذف کرد که یک سری آدم بیمعلومات برای شیرین زبانی در یک جلسه این نظر ناپخته را میدهند.
به گزارش فردانیوز معتضد حذف نام پادشاهان از تاریخ را غیرممکن خواند و افزود: چند وقت پیش قانونی گذاشتند که عمل جراحی زنان را مردان نمیتوانند انجام دهند. مگر ما چند جراح زن در ایران داریم که مردان را از انجام این کار منع میکنند. قانونی که هیچ وقت اجرا نشد همانگونه که حذف نام پادشاهان امکانپذیر نیست و غیرممکن به نظر میرسد.
پادشاهان از خود ما بودهاند و در میان مردم ایران قرار داشتند. در تمام دنیا تاریخ ملتها به قرون قدیم، قرون وسطا، عصر جدید، قرون معاصر و عصر اتم و فضا تقسیم شده است و ما نمیتوانیم این بخشها را از تاریخ ایران حذف کنیم. به عنوان مثال حکومت خارجی سولوکوست. 80 سال در زمان مابین هخامنشیان و اشکانیان در ایران حکومت کرد. در حالی که یک حکومت خارجی هم بود. اما ما نمیتوانیم بگوییم که این 80 سال خواب بوده است و نمیتوان آن را از تاریخ حذف کرد.
وی در ادامه با اشاره به تلف شدن وقت مملکت اظهار کرد: با این حرفها و نظریهها فقط وقت مملکت را هدر میدهیم. در حالی که امور مهمتری وجود دارد که میتوان به آنها رسیدگی کرد. جزایر خلیج فارس که غیر از 4 جزیره بقیه به صورت متروکه درآمدهاند، وضعیت مسکن جوانان، و وضعیت سیستان و بلوچستان و بسیاری دیگر از مشکلات را کنار گذاشتهایم و از روی بیکاری به تاریخ گیر دادهایم.
افرادی که به حذف نام پادشاهان میاندیشند میخواهند به تاریخ این مملکت ... بزنند و آینده را خراب کنند و بعد از چند سال عنوان میکنند که ما اشتباه کردیم. من تقاضا دارم برای این آقایان بیکاره کار جور کنند تا این قدر به تاریخ گیر ندهند.
تاریخ نگار کشورمان با اشاره به اینکه دیگر در ایران استاد بزرگ تاریخ نداریم، خاطرنشان کرد: خدابیامرزد استادان سعید نفیسی، عباس اقبالی، دکتر بهمنش، شیبانی، فلسفی و سایر اساتید تاریخ ایران را. دیگر در ایران کسی جای این افراد را نمیتواند بگیرد و اکنون شاهد این هستیم که در ایران استاد تاریخ وجود ندارد. من امروز شنیدم که این مسئله حذف نام پادشاهان را تکذیب کردهاند. مگر میشود امثال خواجه نصیرالدین طوسی و سعدی با اینکه افراد خوبی بودند، جای پادشاهان ایران را بگیرند. من میگویم که حتی یک ورق از تاریخ ایران هم نباید حذف شود.
معتضد در پایان به ضررهایی که این طرح برای دانشآموزان و آیندگان دارد اشاره کرد و گفت: با این کار دیگر هیچ کس درس تاریخ را نمیخواند و من بارها شاهد آن بودهام که معلمان در سمینارهای مختلف میگویند که دانشآموزان از درس تاریخ بدشان میآید. درس تاریخ مردهترین درس ایران شده و علت آن هم نظریاتی است که اینگونه افراد دادهاند.
حالا ۱۳ سال از اون روز می گذره...
اولین روز مدرسه من...
"فرشتگان و شیاطین" 3 سال پیش از "رمز داوینچی" توسط دن براون نوشته شد ، اما فیلم آن ، 3 سال پس از فیلم "رمز داوینچی" ساخته شد. قصه این دو کتاب از قرابت ها و شباهت های متعددی حکایت دارد که به نوعی آنها را دنباله یکدیگر قرار می دهد ، بدون آنکه بتوان تقدم و تاخری برای هریک از آنها قائل گردید. برخی از این نشانه ها کاملا ظاهری و مشخص بوده و بعضی دیگر در محتوا و درونمایه ، خود را بروز می دهند.
شخصیت اصلی یعنی پرفسور رابرت لنگدان ، استاد هنر و نشانه شناس دانشگاه هاروارد از جمله مهمترین و اصلی ترین این نقاط تشابه به شمار می آید. همراهی یک زن ( در "رمز داوینچی" کاراگاهی به نام سوفی که بعدا ادعا می شود از نوادگان عیسی مسیح است و در "فرشتگان و شیاطین" یک دانشمند علوم فیزیک به نام ویتوریا وترا که در صدد خنثی نمودن یک بمب ضد ماده است) ، درگیر شدن یک کاراگاه پلیس ( در "رمز داوینچی" بازرس فاژ که تا انگلیس پرفسور لنگدان و سوفی را تعقیب می کند و در "فرشتگان و شیاطین" ، فرمانده راچر که رییس قراولان سوییسی واتیکان است و سرانجام با کشف راز تکان دهنده جانشین پاپ در یک کشمکش ناجوانمردانه ، به قتل می رسد) و بالاخره مکان های معروف تاریخی ( در "رمز داوینچی " ، موزه لوور و مکان شوالیه های معبد و صومعه راسلینگ و در "فرشتگان و شیاطین" ، واتیکان و کلیساهای مشهور آن ) دیگر عناصر مشترک ساختاری دو کتاب و فیلمنامه و فیلم "رمز داوینچی " و " فرشتگان و شیاطین" محسوب می شوند.
اما آنچه به لحاظ محتوایی و درونمایه دو قصه را به یکدیگر نزدیک می سازد ، پرداختن به تاریخ فعالیت برخی فرقه های پنهان و مرموز مانند کابالا و خانقاه صهیون ( در "رمز داوینچی") و فراماسونری و یکی از قویترین سازمان های این تشکیلات مخوف به نام "ایلومیناتی" ( در "فرشتگان و شیاطین") است. فرقه هایی که براساس کتب مختلف و اسناد و مدارک معتبر (اغلب به روایت اعضای مطرح این سازمان ها یا مکتوبات برجای مانده و به عبارتی لورفته آنها) یک تاریخ بدنامی و شرارت ها و تباهی برای بشر برجای گذارده اند و البته منشاء مشترک آنها ( بازهم بر طبق مدارک معتبر و اسناد تاریخی موجود ) در یک کلام پدیده شیطانی "صهیونیسم" است.( که در همین مطلب به برخی از آن اسناد و مدارک اشاره خواهیم داشت) اما شگفت آنکه نویسندگان و سازندگان دو داستان و فیلمنامه و فیلم های یاد شده به نحو شگفت آوری در صدد تطهیر این فرقه های تباهکار برآمده و دشمنان آنها را جاهل و طماع و جنایتکار جلوه داده اند!
مقایسه تطبیقی کتاب و فیلمنامه
اگر در فیلم "رمز داوینچی" این وارونه نمایی و تطهیر تاریخی درباره فرقه های بدکنشی همچون "شوالیه های معبد" ( که جنایاتشان در طی جنگ های صلیبی روی چنگیز و نرون و هیتلر را سفید کرد) و کابالا ( به عنوان تصوف صهیونیستی که ریشه در جادوگران مصر باستان داشته و پایه و بنیاد فراماسونری قلمداد شده است) صورت گرفت ، در "فرشتگان و شیاطین" ، سازمان مخوفی همچون "ایلومیناتی" در گردونه تطهیر تاریخی قرار می گیرد تا نقش مرموزش در تحولات ضد بشری 3-4 قرن اخیر زیر سایه انگیزاسیون کلیسای قرون وسطی و علم پناهی مفرط پنهان گردد.
در "فرشتگان و شیاطین" پرفسور رابرت لنگدان ، فراخوانده می شود تا در کشف راز و رمز انجمن "ایلومیناتی" که 4 کاردینال کلیسای واتیکان در آستانه انتخاب پاپ جدید را به همراه یک چهارم گرم ضدماده در حال انفجار ( که می تواند قدرتی ویران کننده تر از بمب اتم داشته باشد) ربوده و تهدید کرده که به انتقام آنچه جنایات کلیسا در حق دانشمندان ایلومیناتی می خواند ، هر ساعت یکی از آن کاردینال ها (که مهمترین کاندیداها برای مقام پاپ به شمار می آیند) را با داغ مخصوص ایلومیناتی به قتل برساند.
فیلمنامه پس از نمایش مراسم تشییع جنازه پاپ که گفته می شود با یک حمله ناگهانی قلبی فوت کرده ، آغاز شده و سپس به مرکز علمی شتاب دهنده ذرات اتم یا سرن (CERN) در سوییس می رود تا یک آزمایش مهم درمورد وارد آوردن شتاب نوری به ذرات اتم در طی فاصله ای طولانی جهت پدیدآوردن مدلی مینیاتوری از لحظه انفجار اولیه یا بیگ بنگ (BIG BANG) را شاهد باشیم. طراحان و عاملان اصلی این آزمایش مهم ، دانشمندی به نام سیلوانو بنتیوگلیو و همکارش ویتوریا وترا هستند. در کتاب طراح اصلی آزمایش پدرخوانده ویتوریا ، لئوناردو وترا است که در طی خاطرات ویتوریا ، یک کشیش کاتولیک معرفی می شود. اما فیلمنامه نویسان با تغییر هویت لئوناردو وترا به سیلوانو بنتیوگلیو در واقع رابطه عاطفی ویتوریا را با قتل فجیعی که درمورد طراح اصلی آزمایش برخورد ذرات ضد ماده در سرن صورت می گیرد،کمتر ساخته واز طرف دیگر تنها دریک صحنه که نمایی مدیوم از سیلوانو را می بینیم ، متوجه یقه کشیشی وی از زیر لباس فرم آزمایشگاهی او می گردیم.
بخش های آغازین داستان در کتاب دن براون در مرکز علمی سرن اتفاق می افتد.در واقع برخلاف فیلم که رابرت لنگدان توسط پلیس واتیکان به همکاری دعوت شده ، در کتاب این دعوت در ابتدا توسط رییس مرکز علمی سرن ، ماکسمیلیان کهلر صورت می گیرد ، فردی که کاملا از فیلم حذف شده ولی در کتاب نقش مهمی برعهده دارد و کلیه ماجراهای سرن و ضد ماده و تلاش لئوناردو وترا برای کشف راز خلقت و پیوند دین و علم را او برای لنگدان شرح می دهد. همین ماکسمیلیان کهلر است که یکی از پرتعلیق ترین لحظات اواخر قصه را خلق می کند و هنگامی که هر 4 کاردینال توسط قاتل کشته شده اند و به نظر می آید که نفر پنجم و آخری خود پیشکار پاپ یعنی پدر پاتریک کامرلنگو ( در کتاب : کارلو ونترسکا) بوده که قرار است توسط جانوس ( کسی که توسط قاتل ، رهبر ایلومیناتی معرفی می شود )، داغ زده و به قتل برسد، حضور کهلر در واتیکان( با توجه به صحبت هایش درباره تقابل علم و دین ) ، این تصور را در ذهن لنگدان و همچنین ویتوریا وترا بوجود می آورد که همو رهبر ایلومیناتی است و دقیقا همان صحنه ای که در فیلم مابین فرمانده راچر و کامرلنگو بوجود آمده و تصاویرش توسط دوربین مخفی ضبط شده ( که همین تصاویر موجب افشای راز کامرلنگو و ایلومیناتی می گردد) در کتاب بین کهلر و کارلو ونترسکا ( همان پیشکار پاپ فقید) اتفاق می افتد با این تفاوت که کاملا فاقد آن تعلیق برخورد کهلر و ونترسکا را بوده و اساسا صحنه ای که راچر داخل مقر پیشکار شده و با عصبانیت قفل پایین در را می اندازد ، چندان در میانه آن هیجانات انفجار بمب ضد ماده و درگیری های لنگدان و ویتوریا با قاتل ، محلی از اعراب پیدا نمی کند!
به این ترتیب و با حذف شخصیت ماکسمیلیان کهلر ، حدود 140 صفحه از کتاب که در مرکز علمی سرن می گذرد ، تنها در یک سکانس 4-5 دقیقه ای خلاصه شده که اگر چه این نحوه ایجاز به روانی فیلمنامه کمک موثری نموده است ، اما عدم وجود شخصیت کهلر ، علاوه بر کاستن از پتانسیل محتوایی اثر ، به ساختار آن نیز لطمه وارد آورده است. در واقع دیوید کوئپ و آکیوا گلدزمن ، همه ماجراهای سرن که به ورود ویتوریا می انجامد ( آشنایی لنگدان و وترا در کتاب در مرکز سرن واقع می شود ، در حالی که در فیلم در دفتر فرمانده راچر در واتیکان صورت می گیرد) و سپس آگاه شدن از قضیه پادماده و آزمایش مینیاتوری بیگ بنگ و دزدیده شدن محفظه حاوی یک چهارم گرم ضد ماده ( که در کتاب با روالی کاملا گام به گام و جذاب روایت می شود) و انتقالش به واتیکان و دزدیده شدن 4 کاردینال ، همه و همه یک جا در همان دفتر راچر به سمع و نظر تماشاگر می رسد و همه تعاریف کهلر در چند جمله بوسیله وترا بیان می گردد. همینطور همه آنچه پرفسور لنگدان در مرکز علمی سرن درمورد ایلومیناتی و تاریخچه اش برای کهلر بازگو نمود هم در 8-7 جمله و در هلیکوپتری که او را به واتیکان می برد و همچنین در دفتر راچر برای فرمانده قراولان واتیکان و همکارانش نقل می نماید.
نکته جالب اینکه حذف کهلر و جریانات مرکز علمی سرن ، باعث شده که یکی از 6 مورد داغ ایلومیناتی نیز از فیلمنامه حذف شود و تعداد داغ ها به 5 موردکاهش یابد.در کتاب می خوانیم که نخستین داغ ایلومیناتی با همان عنوان انجمن ، برسینه لئوناردو وترا زده می شود و همین موجب کشانده شدن پای پرفسور لنگدان ( که تحقیقات مفصلی راجع به ایلومیناتی دارد) به ماجرا می گردد. داغی که نشانه بسیار خاص و دو سویه ای را برخود دارد. ولی در فیلم این نشان دو سویه ایلومیناتی توسط یک فاکس یا نمابر به دست پلیس واتیکان و فرمانده راچر رسیده و همین قضیه باعث می شود تا به سراغ پرفسور لنگدان بروند.
تردیدی نیست که تبدیل یک کتاب 700 صفحه ای با اطلاعات تاریخی و فلسفی و علمی و دینی به یک فیلمنامه دو ساعته جذاب برای مخاطب عام ، در درجه نخست فیلمنامه نویسان را وادار سازد تا بسیاری از صحنه های توصیفی و پردیالوگ اثر را حذف کنند. اما مخاطب یک داستان معمایی که اساس گره گشایی و حل معماهایش بر علم و اطلاع به یک سری اطلاعات استوار است ، به دلیل درگیر شدن در یک بازی که بر مبنای همان اطلاعات پیش می رود ، نیاز دارد حداقل بخشی از اطلاعات فوق را دریافت نماید. مثلا اگر در داستانی از آگاتا کریستی همچون "ده بومی کوچولو" ، خواننده از پس زمینه کاراکترها مطلع نشود و انگیزه میزبان را از برپایی آن میهمانی مرگ ، درک ننماید ، طبعا از اواسط قصه دیگر چندان میلی به پیگیری ماجراها حس نخواهد کرد و اگر حادثه ای هم رخ ندهد ، کتاب یا فیلم را نیمه کاره رها کرده و پی کار خود می رود. از همین رو آکیوا گلدزمن در "رمز داوینچی" تا جایی که برایش مقدور بود ، بخشی از انبوه اطلاعات تاریخی کتاب را در چند صحنه فیلم به مخاطبش منتقل ساخت. اما این اتفاق در "فرشتگان و شیاطین" نیفتاده و فیلمنامه نویسان ، اغلب صحنه هایی که اطلاعاتی در زمینه های تاریخی سوژه داستان را بازگو می کرده ، کنار گذارده یا از آن گذشته اند و بیشتر بر صحنه های هیجان انگیز و به اصطلاح اکشن و حادثه ای اثر تاکید کرده و پرداخته اند. به همین دلیل بسیاری از انگیزه ها و زمینه های اتفاقات و رویدادها برای مخاطب روشن نشده و از همین رو چندان قادر به همذات پنداری با شخصیت های داستان نیست.
فی المثل در کتاب و در همان بخش اولیه مرکز علمی سرن ، خواننده از طریق نقل قول های پرفسور لنگدان به نحو قابل قبولی با انجمن اخوت ایلومیناتی آشنا شده و تا حدودی به رمز و راز آنها پی می برد ولی در فیلمنامه و فیلم ، ناگهان در عرض چند دقیقه با یک تشکیلات پنهانی مواجه می شود که به گونه ای مجهول از دل تاریخ آمده و به خاطر کینه ای که از داغ خوردن 4 تن از دانشمندان خود در دل نگاه داشته ، به عملیاتی تروریستی دست یازیده تا کلیت واتیکان را نابود سازد.
به دنبال همین نوع اطلاع رسانی ناقص است که در فیلمنامه ، نخستین گام های رابرت لنگدون برای بازگشایی مسیر ایلومیناتی با جمله ای نه چندان قوی و مرتبط آغاز می شود تا به کتابخانه واتیکان رفته و از درون کتاب های گالیله ، مسیر یاد شده را جستجو نماید. در فیلم و فیلمنامه ، شباهت جمله ای از لنگدان با عبارتی که قاتل در نوار ضبط شده اش می گوید این انگیزه را پدید می آورد. لنگدان پس از شنیدن توصیفاتی که ویتوریا وترا از وضعیت بمب ضد ماده می کند ، می گوید واتیکان بوسیله نوری نابود می شود. این درست عین جمله ای است که قاتل بیان کرده و همین شباهت موجب آن می گردد که پرفسور لنگدان درخواست استفاده از کتابخانه واتیکان برای رازگشایی از مسیر ایلومیناتی بنماید و یک سر هم به سراغ کتاب های گالیله برود. این در حالی است که در کتاب جمله ای که رابرت لنگدان را به فکر استفاده از کتابخانه واتیکان می اندازد ، عبارت " قربانیان باکره در مذبح علوم" است که قاتل در مکالمه اش با پیشکار ونترسکا بیان می کند . جمله ای که از رمز های ایلومیناتی محسوب شده و همین عبارت است که لنگدان را به پی گیری مسیر ایلومیناتی و 4 کلیسایی که به عنوان "مذبح علوم" نامیده شده اند، برود. 4 کلیسا یا معبدی که هر کدام سمبل یکی از نشانه های 4 عنصر حیات یعنی زمین و هوا و آتش و آب را در خود دارد. ( هم در کتاب و هم در یکی از عبارت های قاتل به نشانه های این 4 عنصر اشاره می شود و از همین رو لنگدان آنها را به عنوان نشانه های مسیر ایلومیناتی تلقی می نماید. )
جستجو در کتاب های گالیله به خصوص کتاب "دیاگراما" نیز در کتاب از یک پس زمینه توضیحات لنگدان در مورد عضویت گالیله در انجمن ایلومیناتی می آید که به توصیف شکل رومی عدد 503 (که در اسناد و نامه های فراماسون ها و ایلومیناتی مورد استفاده مکرر قرار می گرفته است) و اطلاق آن به کتاب "دیاگراما" می رسد.
اما به جز این تفاوت های ظاهری ، تشریح شرایط و موقعیت کتابخانه واتیکان در کتاب دن براون ، آنچنان دقیق و هوشمندانه صورت گرفته که ناخودآگاه خواننده کتاب ، خود را تحت فشار همه آن وضعیت دشوار و کمی نور و کمبود هوایی که درون اتاقک های کتابخانه مذکور جاری است ، احساس می نماید. احساسی که به هیچوجه با تصاویر و فضاسازی فیلم "فرشتگان و شیاطین" حادث نمی گردد.
از این صحنه به بعد ، هم در کتاب و هم در فیلمنامه و فیلم ، با یافتن شعری 4 مصرعی از جان میلتون ( که البته در فیلم ، نام میلتون برده نمی شود!) به زبان انگلیسی در حاشیه صفحه پنجم از کتاب "دیاگراما" گالیله ، رمز مسیر ایلومیناتی مشخص می شود و تقریبا در وضعیتی مشابه ، پرفسور لنگدان ، پلیس واتیکان را به ترتیب به مکان های زیر می برد :
- "پانتئون"( که به اشتباه از عبارت "گور مجلل رافائل سانتی" برداشت شده) ،
- "کلیسای سانتاماریا دل پوپولو " یا معبد چیگی که به معبد زمین معروف بوده و می تواند بیانگر عنصر "زمین" از 4 عنصر یاد شده باشد ،
- تندیس "فرشته و باد غرب" در کنار ابلیسک میدان سنت پیترز که بیانگر عنصر هواست،
- "کلیسای سانتاماریا دلاویتوریا " با تندیس خلسه سنت ترزا که نماد آتش بود
- و بالاخره آبنمای چهار رودخانه با ابلیسک بلند مقابلش به عنوان سمبل چهارمین عنصر یعنی آب می برد.
تنها تفاوت ها در این بخش ؛
- گرفتار شدن ویتوریا در کلیسای سانتاماریا دلاویتوریا به دست قاتل پس از کشته شدن تعدادی از افراد پلیس واتیکان و به خصوص بازرس الیوتی است که در فیلم چنین اتفاقی نمی افتد و اصلا ویتوریا در حمله پلیس به این کلیسا که شامل تندیس خلسه سنت ترزا است ، حضور ندارد.
- همچنین نحوه درگیری لنگدان و قاتل در آبنمای چهار رودخانه که در کتاب ، بسیار پر تنش و با افت و خیز فراوان حکایت شده ولی در فیلم و فیلمنامه به طرز مضحکه آمیزی با یک شکلک درآوردن قاتل روبه لنگدان تمام می شود.
- ضمن اینکه در کتاب بنا به سبک رمز گشایی و براساس همان شعر جان میلتون برای دنبال نمودن مسیر ایلومیناتی که :"بگذار فرشتگان تو را برای رسیدن به هدف والایت هدایت کنند" در این "مذبح آخر علم" هم با استفاده از جهت فاخته برنزی که برفراز ابلیسک مقابل آبنمای چهار رودخانه نصب شده ، مکان معبد ابلومیناتی یعمی قصر سنت آنجلو یافته می شود ، در حالی که در فیلم ، این کاردینال چهارم است که با آخرین نفس هایش ، نام سنت آنجلو را می برد.
- در کتاب ، رابرت لنگدون علاوه بر انگیزه یافتن محفظه ضد ماده و جلوگیری از انفجار آن ، به دنبال ویتوریا نیز هست که در چنگال قاتل اسیر بوده و هر لحظه احتمال مرگش می رود ولی در فیلمنامه و فیلم ، ویتوریا در کنار لنگدون و همراه گارد پلیس واتیکان به قصر سنت آنجلو حمله می برد ، در حالی که در کتاب ، لنگدون برای ممانعت از اطلاع یافتن رسانه ها ، یافتن معبد اصلی ایلومیناتی را با هیچ کس در میان نمی گذارد و خود به تنهایی راهی سنت آنجلو می گردد.
همان رسانه هایی که در کتاب "فرشتگان و شیاطین" یکی از نقش های مهم را در تداوم قصه ایفا می کنند. خبرنگار یکی از رسانه های خارجی (بی بی سی) از همان قتل اول ، با تماسی از سوی قاتل در جریان عملیات ایلومیناتی قرار می گیرد و تا لحظات آخر نیز در بطن حوادث حضور دارد ولی این عنصر نیز به طور کامل از فیلمنامه و نتیجتا از فیلم حذف شده است.
یکی از عجیب ترین صحنه های کتاب و البته فیلم ، اقدامی است که پیشکار ونترسکا ( در فیلم : کامرلنگو) برای دور کردن خطر انفجار ضد ماده با بردن آن به قعر آسمان توسط هلیکوپتر و بعد آن سقوط با چتر نجات ، انجام می دهد. ضد ماده ای که سرانجام برروی قبر پطرس مقدس قرار گرفته است. ( که در کتاب به عنوان سنگ بنیادین کلیسای کاتولیک توصیف شده و کاربرد دراماتیک خود را برای قرار گرفتن در جایگاه بمب ایلومیناتی را پیدا می کند ، در حالی که در فیلمنامه ، چنین توضیحی بیان نمی شود).
دن براون در کتاب "فرشتگان و شیاطین" برای منطقی تر جلوه دادن آن اقدام دور از انتظار پیشکار پاپ فقید ، در همان نخستین برخوردهای وی با ویتوریا وترا ، از زبان ونترسکا بیان می کند که خدمت نظام وظیفه را در ارتش انجام داده و در همان دوران ، پرواز با هلیکوپتر ، سقوط با چتر نجات و کار با مواد منفجره را آموخته است. اما در فیلمنامه ، چنین پس زمینه هایی از گذشته پیشکار کامرلنگو ، بیان نشده و شخصیت وی در حد یک تیپ باقی می ماند. به ویژه که برخلاف کتاب که تا لحظات آخر کوچکترین نشانی از گناهکار بودن پیشکار حتی از نوع رفتار و نحوه سخن گفتنش برداشت نمی شود اما در فیلم در همان نخستین برخوردهای کامرلنگو با کاردینال استراوس ( جایگزین مورتاتی در کتاب ) که اصرار بر تخلیه عبادتگاه سیستین از کاردینال ها دارد ، نوعی تزلزل و خودباختگی روحی را به وضوح بروز می دهد ، به طوری که در مخاطب شک و تردید انکار ناپذیری را برمی انگیزد.
همچنین در فیلم کلیت انگیزه پیشکار پاتریک کامرلنگو از قتل پاپ ، کشتن 4 کاردینال و سرقت محفظه بمب ضدماده با استفاده از عنوان و نشانه های انجمن ایلومیناتی ، در حد هراس وی از هجوم عوامل و عناصر به تعبیر وی علم پرست به بنیاد کلیسا به بهانه آشتی دین و مذهب با علم ، خلاصه می شود. در حالی که چنین انگیزه ای لااقل برای قتل پاپ ، آنهم کسی که محبت فوق العاده ای در طول زندگی کامرلنگو به او نشان داده ، منطقی و قابل پذیرش به نظر نمی آید. در حالی که در کتاب نکات تکان دهنده دیگری در مورد پاپ فقید بیان می شود که انگیزه های قوی تری را برای قتل او توسط کارلو ونترسکای پیشکار ، ترسیم می نماید.از جمله عشق پاپ در جوانی به راهبه ای جوان که به دلیل قول آنها به تجرد ، به ازدواج نینجامیده ولی فرزندی از آنها بوجود آمده و کامرلنگو را به این باور رسانده که پاپ قول خود به خداوند را شکسته و ازدواج کرده و بچه دار شده است در حالی که بعدا مورتاتی در حضور کاردینال ها راز این بچه دار شدن را از طریق لقاح مصنوعی ( جهت وفادار ماندن به قول تجرد) افشاء می کند و اینکه آن بچه ای که از طریق لقاح مصنوعی پاپ با راهبه یاد شده متولد شد ، همین پیشکار پاپ بوده است.
یعنی دیوید کوئپ و آکیواگلدزمن به وضوح از کنار صحنه هایی که می توانسته ، کلیسای کاتولیک را به طور مستقیم تخطئه نماید ، گذشته اند.( ضمن اینکه اساس ضد علم بودن کلیسای کاتولیک و اقدامات ضد انسانی شان علیه دانشمندان در سخنان پرفسور لنگدان بارها و بارها تکرار شده و در سخنرانی کامرلنگو هم برای کاردینال های مجتمع شده در معبد سیستین آشکارا بیان می شود.)
اگرچه کلیسای کاتولیک در واتیکان هرگونه همکاری با گروه تولید فیلم "فرشتگان و شیاطین" را تحریم کرد و از همین رو ، سازندگان فیلم ، ناگزیر برای فیلمبرداری صحنه های مختلف به مکان هایی به جز ، بناهای واقعی بروند و حتی میدان کلیبسای سنت پیترز را بازسازی نمایند! اما گویا با اکران فیلم و به دلائل همین پرهیزها و محافظه کاری های فیلمنامه نویسان ، موضع گیری شدیدی علیه فیلم اتخاذ ننمود.
آنها در مورد هویت قاتل نیز همین گونه پرهیزها را به کار گرفته اند. در کتاب دن براون ، قاتل "فرشتگان و شیاطین" که گویا در استخدام انجمن ایلومیناتی است ، یک مزدور صرف نیست ، بلکه مسلمانی تصویر می شود که کینه انتقام جنگ های صلیبی را از کلیسای کاتولیک در دل دارد ( در حالی که تاریخ همواره کینه و داغ دل صلیبیون از پیروزی مسلمانان در جنگ های صلیبی را به خاطر دارد) و این را به وضوح در بخشی از آن بیان می کند:
"...قاتل در حالی که در خیابان ها راه می رفت ، با خودش فکر می کرد که حالا نیاکانش به او لبخند می زنند. امروز او برای آنها می جنگید. او با همان دشمنی می جنگید که آنها قرن ها جنگیده بودند...در گذشته های دور...قرن یازدهم ...جنگ های صلیبی ، زمانی که ارتش دشمن به آنها حمله کرده بود ، به زن ها تجاوز کرده و مردهایشان را به قتل رسانده بود ، آنها را نجس خوانده بود و معابد و خدایانشان را نابود ساخته بود..."
همچنین در قسمتی دیگر از کتاب درباره وی آمده است:
"...تمام شب را بیدار مانده بود اما اصلا به خواب فکر نمی کرد.خواب برای آدم های ضعیف بود. او یک جنگجو بود ، درست مثل نیاکانش و نیاکانش هرگز در زمانی که جنگی شروع می شد ، نمی خوابیدند..."
درقسمتی دیگر که قاتل با راهنمایی جانوس(رهبر ادعایی ایلومیناتی)به تونل قدیمی می رود ، اعداد را به عربی زمزمه می کند!
همچنین در بخشی که با گونتر گلیک ، خبرنگار بی بی سی تلفنی تماس می گیرد ، آمده است :
"...صدای مخاطب لهجه غلیظ عربی داشت..."!!
در صحنه ای دیگر که لنگدان و پلیس واتیکان ، کلیسای سانتاماریا دلا ویتوریا را محاصره کرده اند ، پیش از داخل شدن ، پرفسور لنگدان به دو زن سالخورده برخورد می کند و در مقابل ادعای آنها مبنی بر تعطیل بودن کلیسا که توسط مردی به آنها اطلاع داده شده بود ، از هویت آن مرد می پرسد . آن دو زن اینگونه پاسخ می دهند:
" آن مرد یک بار- ارابو بود."
لنگدان از ویتوریا پرسید :"منظورشان یک بربر است؟"
او پاسخ می دهد : " نه این یک کلمه موهن برای عرب هاست."
و بالاخره زمانی که قاتل ویتوریا را اسر کرده و به معبد ایلومیناتی در قصر سنت آنجلو برده است ، در بالای سرش با صدای بلند می گوید :"آخرین ساعات را می گذرانی" و صدها هزار مسلمانی را که در جنگ صلیبی تکه تکه شده بودند ، جلوی چشمانش مجسم کرد...
قاتل در فیلم برخلاف کتاب که او را درشت اندام و قوی هیکل توصیف کرده اگرچه فرز و چابک به نظر می رسد اما کوتاه قد و معمولی انتخاب شده است ضمن اینکه از هرگونه جر و بحث عالمانه به سبک و سیاق کتاب نیز پرهیز می کند!!
روزنامه وطن امروز ضمن درج قصه اي طنز، از مصاحبه چند روز پيش خود با محمدرضا شجريان (به خاطر مصاحبه بعدي وي با صداي آمريكا و فحاشي عليه جمهوري اسلامي) ابراز ندامت كرد و نوشت: ما مصاحبه با شجريان را تكذيب مي كنيم!
اين روزنامه به قصه پسركي اشاره كرد كه با سنگ پراني، از پشت بام، شيشه همسايه را شكسته و به خاطر همهمه، خانواده خود را به پشت بام كشانده بود. «پسرك كه از ترس رنگ بر رخسار نداشت در پاسخ به اينكه چه كرده است كه محله اينگونه به هم ريخته، گفت: «من با سنگ شيشه همسايه را نشكسته ام!» اما اهالي خانه شيشه شكسته كه از جواب پسرك برآشفته بودند با اعتراض به پسرك گفتند رهگذران همه ديده اند كه تو بر بام به پرندگان سنگ مي زدي. اما پسرك كه حالا تازه فهميده بود چه كرده، بسيار محكم پاسخ گفت كه اصلا من بر بام نبوده ام كه بخواهم سنگي هم بيندازم! صاحب خانه شيشه شكسته كه از اين گفته پسرك از فرط تعجب چشمش از حدقه بيرون آمده بود بانگ برآورد كه هان اهل محل، من خود كلوخ بر پنجره خانه ام كوفتم و شيشه بشكستم و اين پسرك اصلا كلوخ اندازي نمي داند!!!».
وطن امروز اين ماجرا را در واكنش به اظهارات شجريان مبني بر تكذيب مصاحبه با اين روزنامه كه نوار صوتي آن موجود است، درج كرد و افزود: هرچند تا پيش از انتشار مصاحبه شجريان با صداي آمريكا، تلاش مي كرديم صحت مصاحبه خود را براي مخاطبان اثبات كنيم اما پس از گفت وگوي وي با VOA رسانه رسمي سازمان سيا تصميم گرفتيم كه... وطن امروز مصاحبه خود را تكذيب مي كند! ما با شجرياني كه درد دلش را با رسانه اي كه براي براندازي نظام اسلامي ايران طراحي شده و سابقه دشمني اش با ملت ايران بر كسي پوشيده نيست مطرح مي كند و اتفاقا از VOA به مردم، دولت و ايراني ها بي احترامي و جسارت مي كند، هيچ وقت و هيچ جا گفت وگو نكرده ايم. ما با شجريان ايراني گفت وگو كرده بوديم نه با شجريان گرم گرفته با بيگانه.»
گفتني است شجريان در حالي در گفت وگو با صداي آمريكا بر فقدان آزادي در ايران تاكيد و عليه نظام اسلامي اتهام پراكني كرد كه ولي نعمتان صداي آمريكا بزرگترين نقش را در سركوب حق آزادي و استقلال و انتخاب ملت ايران- از زمان اشغال ايران و سپس كودتاي 28مرداد- ايفا كردند و پس از انقلاب هم دست از دشمني با ملت ايران برنداشتند. صداي آمريكا توسط شماري از عناصر بدنام سلطنت طلب و بهايي اداره مي شود و حتي در ميان جريان هاي ضدانقلاب نيز به عنوان رسانه اي براي كارچاق كني و ترويج سلطنت طلبان نام برده مي شود. قرار گرفتن شجريان در خدمت چنين رسانه هاي سياه و بدنام در حالي است كه برخي رسانه هاي زنجيره اي همسو با صداي آمريكا مي كوشند وي را با آواز ربنايي كه چند ده سال پيش خوانده شده به ملت متدين و ضداستكباري ايران معرفي كنند تا سپس چنين القا كنند كه يك «ربنا»خوان، جمهوري اسلامي را متهم مكند !
گرمي خانواده با پسته ماني،بزرگترين قرارداد زندگي با بي ام و،آرامش زندگي با ماكاروني مانا و لذت با هم بودن با كولر گازي اجنرال و ... از جمله تبليغات اتوبان شهيد همت و همچنين ميدان ولي عصر...
راستش اولين سوالي كه مطرح مي شه يا لااقل براي خودم مطرح شد اينه كه نوع و نحوه تبليغ يه كالا با كاركرد و مصرفش تا چه حد ارتباط داره.چيزي كه مسلمه هنگام عبور از يه اتوبان كسي فرصت خوندن مثلا اين كه ماكاروني مانا چه ويژگي هاييي اره يا اين جور چيزها رو نداره بنابراين نكته قابل توجه در تبليغات و ارائه اون به شيوه پارتيزاني متمركز مي شه.براي مثال شما در تبليغ يه كولر گازي تو يه بيلبورد تو فلان بزرگراه فرصت خوندن نداريد بنابراين تو بيلبورد تبليغاتي اين محصول احتمالا يه اتاق شيك با كولر گازي فلان شركت رو با احتمالا يه شخص كه در حال لذت بردن از اين كولر هست رو مي بينيد.
اما خوب كه چي ؟
در واقع خيره كنندگي بيلبورد بيش تر از ميزان آگاهي رساني آن است چرا كه اصلا موضوع خود كالا نيست بلكه قرار است برند آن كالا به ياد بماند و خاطره شود.در واقع در مصرف گرايي در عصري كه ما زندگي مي كنيم شكلات يا ساعت يا اتومبيل خواسته نمي شود بلكه نوعي از كاركرد آن كه كاركرد نمادين و نشانه اي اونه مد نظره در واقع افراد مي خورند و مي پوشند و زندگي مي كنند تا متفاوت باشن يا در مواردي هم شباهت كسب كنن و يكي باشن.كالا و مصرف در شرايط جديد كاركرد نمايش خاص خودشو پيدا كرده تا كاركرد مصرفي.
روزگاري برند منشا خوشنامي و نشان كيفيت بود.حضور و تاثير برندها در حوزه كيفيت باعث شد تا امروز ما هر دستمال كاغذي رو كلينكس،هر پودر لباسشويي رو تايد،هر مايع ظرفشويي ريكا و هر سفيد كننده اي رو وايتكس بدونيم.اما حالا نقش اصلي برند به هويت بخشي و حيثيت سازي تبديل شده است.امروز كسي حاضر نيست براي كت و شلوار هاكوپيان بدون مارك يا پژو ۲۰۶ تيپ ۵ علي رغم كيفيت بالاترش نسبت به تيپ ۲ پول بده.
امروزه كالاي برند دار دز تبليغاتش از كيفيت و خدماتش نمي گه بلكه هدف خود برنده.مثلا "اگر مي خواهيد پرستيژ داشته باشيد و خوب زندگي كنيد،مرسدس برانيد".
برند کمانی شکل مک دونالد امروزه بسیار معروف تر از صلیب مسیح در غرب است اما همین مک دونالد هنگامی که به دلیل عوارض بهداشتی محصولاتش متوجه شد که شهرت و محبوبیتش در خطره از طریق همین تبلیغات برندی جدید مشکل رو به یه فرصت تبدیل کرد.مک دونالد با راه اندازیه تبلیغات گسترده با طرح شعار معروف خودش یعنی
Im lovin it
موفق شد بدون تغییر یا افزایش کیفیت تنها با ابتکار و خلاقیت ابزاری در برند سازی اصلاح شود.
واضح است که امروز این برنده که خرید و فروش می شه نه خود کالا یا کیفیت اون که در واقع عامل کسب اعتبار برای برند بود.مثلا امروزه نایک امتیاز استفاده از این برند رو به کارخونه ای تو ویتنام داده در واقع حالا این برند شده که کیفیت می آره.
نقل به مضمون از هقته مامه پنجره
برادپيت، جانيدپ، كيانو ريوز و مهمتر از همه تامكروز از همين ستارههاي دهه 60 محسوب ميشوند. آخرين كارهاي اين ستارهها، بهترين فيلمشان در سالهاي اخير به حساب نميآيد. هر كدام از اينها طي 7سال اخير يك يا دو كار جدي داشتهاند كه هم منتقدان برايشان به احترام ايستادند و هم تماشاگران.
در حاليكه يك ستاره كه دست بر قضا ادعاي اسطوره بودن هم دارد به طور معمول بايد هر 2 سال يكبار فيلمي رو كند كه او را در جريان ستاره بودن و اسطوره شدن قرار بدهد.
در سالهاي اخير اوضاع اصلا براي تامكروز مناسب نبوده است. آخرين كار قابل تقدير او به لحاظ گيشه و به لحاظ نظر منتقدان و تماشاگران همان آخرين سامورايي است محصول سال 2003؛ فيلمي كه 140 ميليون دلار هزينه ساخت آن شد و فروشش نيز اگرچه بالاي يكصد ميليون دلار بود( آخرين سامورايي دقيقا 111ميليون دلار در آمريكا فروخت) اما كمي تا قسمتي شكست به حساب ميآيد.
آثار تاريخي در زيرمجموعههاي فراوانش، فيلمهايي هستند كه يا ميبرند و يا ميبازند. حد وسطي برايشان نميتوان متصور شد چرا كه فيلمهايي هستند پرهزينه و پر از بازيگر.
اين اتفاق براي تامكروز دقيقا امسال هم روي داده فيلم پرهزينه او؛ يعني «والكري» كه بين 75 تا 90ميليون دلار هزينه ساختش شده بود حالا در آمريكا چيزي حدود 90ميليون دلار فروخته اگرچه فروش جهاني والكري چيزي معادل 183 ميليون دلار اعلام شده است.
به نظر ميرسد با اين شرايط و آزمون و خطاهاي مكرر با «يونايتد آرتيستز» و «مترو گلدوين ماير» بايد «تامكروز» و ديگر ستارهها روند ديگري را براي ستاره بودن در پيش بگيرند.
«والكري» اثري است قابل احترام و بسيار خوش ساخت اما يك چيزي بدجوري توي پيشاني فيلم خورده و آن هم پرخرج بودن آن است؛ فيلمي پرخرج كه ابتدا به ساكن براي برخاستن دوباره تامكروز از دوران فترت ساخته شده است. اما اگر اين بدبينيها هم كنار گذاشته شوند، بازهم «والكري» به رغم تمام آن امتيازاتاش اثري است كه هم كمتر ديده شد؛ هم با رقبايش جدال نكرد و از جنگ اسكار كنار كشيد.
شيرخفته؛ فيلم بازنده
آثار تاريخي در زيرمجموعههاي فراوانش، فيلمهايي هستند كه يا ميبرند و يا ميبازند. حد وسطي برايشان نميتوان متصور شد چرا كه فيلمهايي هستند پرهزينه و پر از بازيگر. حالا اگر اين اثر تاريخي، جنگي هم باشد و مهمتر از همه، اگر اين فيلم تاريخي- جنگي، درباره يك شخصيت واقعي باشد ديگر آن وقت جمع تكتك ظرافتها و جزئيات است كه يا سبب برنده شدن فيلم ميشود يا محو شدنش. براي «والكري» اين كار همان بيدار كردن شير خفته به حساب ميآمد.
استان درباره يك قهرمان ملي است مربوط به كشور آلمان كه به بدبيني به ديگران شهره عام و خاص هستند؛ بدبيني آنها را با غرور جمع كنيد، نتيجهاش اين ميشود كه اگر هاليوود بخواهد فيلمي درباره جنگ جهاني دوم بسازد و كاراكتر اولش يك قهرمان ملي آلماني باشد، آن وقت بايد از سير تا پياز را با آنها چك كند؛ روندي كه هيچ جا مقبول نيست. ضمن اينكه هنوز خانواده اين شخص زندهاند. به هر حال «والكري» با اما واگرها و كارشكنيهاي آلمانيها ادامه پيدا كرد يا نكرد، محصول اصلي چيزي بود كه به مذاق آلماني جماعت هم خوش آمد، هم نيامد. وقتي آلمانيها به عنوان نوك قله، اين فيلم را آنچنان درك نكردند. كار ديگران كه ديگر زار است.
«شير خفته همان كلنل كلاوس ون اشتافنبرگ بود» و فيلم درباره او و «تام كروزي» كه نقش او را بازي ميكند. تام كروز نيز سالها بود كه ديگر به شيري خفته تبديل شده بود. «والكري» هر 2 تاي آنها را بيدار كرد. حال سهم هر كدام چقدر ميتواند برايشان اعتبار بياورد، معلوم نيست. اولي كه قهرمان يك ملت شده و خواهد بود و دومي هم كه در حال تعويض شركتهاي فيلمسازياش است تا كدام فيلمش با كدام كمپاني بتواند او را دوباره به صدر پرتاب كند؛ «تام كروزي» كه متولد 1962 است و تا 50 سالگياش فقط يك ارزن فاصله دارد.
مورد عجيب بنجامين پيت!
داستان اما براي برادپيت كمي متفاوتتر است. او پيشينه تامكروز را ندارد. اولين فيلم مهم كروز، «تاپ گان» محصول 22سال پيش است. اما چهره و نوع جنجالسازيهايي از نوع «برادپيت» باعث شد كه او حداقل جمعيت عوام و گروه سني زير 17سال را تا همين الان براي خودش داشته باشد. اما ديگر زمان «جيمز وين» و يا «الويس پريسلي» نيست.
به قول «راجر ايبرت»: يا ستارهاي و هميشه با بهار ميآيي و يا ستاره سابق هستي! و مدام در پاييز به سر ميبري! برادپيت امسال مهمترين نقش دوران حرفهاياش را بازي كرد، پيش از اين به جز «بابل» كدام كارش را به خاطر داريد؟ احتمالا فيلم «هفت» را اگر نبود مساعدت «مورگان فريمن» در تكميل نقش او معلوم نبود سرنوشت كارآگاه جوان در آن فيلم چه ميشد؟ و اگر نبود تيزهوشي و جاهطلبيهاي كارگرداني جوان به نام «ديويد فينچر» بازهم مشخص نبود كه «براد پيت» در «هفت» چگونه كار ميكرد؟ با اين حال بازهم اين «ديويد فينچر» بود كه براد پيت را به اوج رسانيد، با: «مورد عجيب بنجامين باتن».
اين فيلم را اگرچه اعضاي 5800 نفري آكادمي اسكار بهرغم نامزد كردنش در 13 رشته؛ بدجوري له كردند، اما برادپيت را دوباره به اوج رسانيد. او كه متولد 1963 است با 50 سالگياش مثل «تام كروز» فاصله اندكي دارد. يا اينكه او به «مورد عجيب بنجامين پيت» تبديل ميشود؛ يعني ميشود يك ستارهاي كه دوباره برخاسته و يا اينكه ديگر كار درخوري از او نخواهيم ديد. راه ديگري هم وجود دارد: سريالهاي تلويزيوني! بله همان كاري كه خيليها مثل جورج كلوني، ديويد كاروز و حتي بروس ويليس از چند سال پيش در پيش گرفتند و دست بر قضا بدجوري هم موفقاند. «سياسآي ميامي» و «لاست» شاهداني بر اين ادعا هستند.
بلاي ماتريكس و دزدان دريايي!
اوايل سال 1990 بود كه جاني دپ اعلام كرد قبل از اينكه در «ادوارد دستقيچي» بازي كند و همچنين پيشنهادي از سوي «تيم برتون» بشنود؛ قصد داشته برود يك راست خودش را هلاك كند و حتما هم ميدانيد كه در آن سالها جاني دپ با 28 سال سن يكي از مشهورترين بازيگران تلويزيوني در آمريكا بود. اما يك ستاره تلويزيوني كجا و يك بازيگر سوپراستار در سينما كجا! با اين حال جاني دپ با فيلمهاي «تيم برتون» به اوج رسيد.
اين فيلم را اگرچه اعضاي 5800 نفري آكادمي اسكار بهرغم نامزد كردنش در 13 رشته؛ بدجوري له كردند، اما برادپيت را دوباره به اوج رسانيد. او كه متولد 1963 است با 50 سالگياش مثل «تام كروز» فاصله اندكي دارد.
طي 5 سال اخير جداي از «پيدا كردن ناكجا آباد» حضور او در «دزدان دريايي كارائيب» برايش حضور همه جانبه و تشويق قشر عام را در پي داشت اما ديگر هيچ! جاني دپ هم متولد 1963است. او هم ديگر بايد به نقشهاي دوم و سوم براي 3، 4 سال بعد كه بيشتر پا به سن گذاشت، فكر كند وگرنه همان انديشهاي به سراغش ميآيد كه ابتداي دهه 90تصميم به انجام دادناش داشت. هرچند او ستارهاي است كه تا حالا 3 بار نامزد دريافت اسكار شده و 8بار هم نامزد دريافت جايزه گلدن گلوپ و تمام اين11بار نامزدي در گلدن گلوپ و اسكار برايش فقط يك جايزه گلدن گلوپ در سال 2008 را به ارمغان آورده است.
اوضاع «براي كيانو ريوز» كه متولد 1964 است كمي فرق ميكند. او نه تاكنون نامزد اسكار بوده و نه نامزد گلدن گلوپ و نه حتي براي «بافتا » يا «كن» نامزد شده. حتي اولين فيلم مشهور او يعني «سرعت» وقتي اكران شد كه او 30 ساله بود. اما به هرحال او بازيگري است كه حضور سينمايياش از سال 1985 آغاز شد و محبوبيت او، هم متعلق به قشر عام سينماروست، هم متعلق به برخي منتقدان.
هرچه باشد او ستارهاي بوده كه كمتر حاشيه داشته و اكثرا مورد احترام قرار گرفته. كارهاي آخر او ناگزير چيزهايي شبيه به «ماتريكس» از كار درآمدهاند. او با «پادشاهان خيابان» هرچند خواست از اين فضاي ماتريكسي جدا شود اما اين فيلم نفروخت و تماشاگران و منتقدان را راضي نكرد. بنابراين باز هم فيلمي با حالوهواي ماتريكسي از آستين اين پسر متولد بيروت بيرون آمد: وقتي كه زمين از حركت بازايستاد، يك اثر تخيلي كه باز هم راضيكننده نبود.
او تا سال 2010، 2 كار ديگر پيشرو دارد: اولي فيلمي است به نام «زندگي خصوصي پيپالي» كه 15جولاي امسال به نمايش درميآيد و يك درام خانوادگي است به كارگرداني «ربهكا ميلر» كه دنبال فيلمي ديگري از او نگرديد چون تازه كار است و كار ديگرش هم «استامپاناتو» است به معني «لگدكوب!» كه سال 2010 اكران ميشود. يا اين 2 فيلم كيانو ريوز 47 ساله را نجات ميدهد يا اينكه آقاي ماتريكس سابق و البته بسيار محبوب بايد به ستاره سابق شدن عادت كند.
براي تامكروز سالهاي بعدي نيز به لحاظ حرفهاي روشن نيست! اصلا هنوز معلوم نيست كه او چه كمپاني را براي سالهاي بعدي در نظر دارد و چه فيلمي را در شرايط پيش توليد در دست دارد. برادپيت البته مثل اينكه سالهاي پركاري در پيش دارد. براي امسال فقط «لعنتيهاي پست فطرت» كه 21 آگوست اكران ميشود را دارد. فيلمي كه آخرين ساخته «كوئينتين تارانتينو» محسوب ميشود و بايد منتظرش ماند. كارهاي ديگر او براي سالهاي 2010 و بعدتر هم در پيش توليد هستند و دلگرم كننده به نظر ميرسند چرا كه حداقل نامهاي كارگردانهايي مثل همين «تارانتينو» و «ترنس ماليك» را برخود دارند.
براي «جاني دپ» كه از 2007 يعني بعد از «سوئيني تاد: آرايشگر شيطان صفت خيابان فليت» تا حالا فيلمي بر پرده نداشته، امسال ميتوانيم شاهد «دشمن مردم» باشيم؛ فيلمي به كارگرداني «مايكل مان» كه اول جولاي امسال اكران ميشود و انتظار براي اين فيلم نيز ارزش دارد. او تا سال 2011 حداقل 5 كار در پيش توليد دارد كه دو تايشان اميدواركننده هستند.
به هر حال هاليوود هميشه هم به ستارههايش وابسته بوده و سينماي مستقل را برنميتابد. از طرفي غولهاي فيلمساز مثل اسكورسيزي و هم نسلان او كمتر كار ميكنند؛از دوران اوج رابرت دنيرو، آل پاچينو و جك نيكلسون و كلينت ايستوود يك دهه ميگذرد. يا اين ستارههاي دهه 60 به اوج ميآيند و فانوس هاليوود روشن ميماند و يا اينكه اين فانوس منطقا براي چند سالي خاموش ميشود تا چند بچه متولد دهه 70 مثل ديكاپريو به پختگي خاص اين ستارههاي در حال احتضار دهه60 برسند.
منبع : همشهری